<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>محمدرضا کاکاوند</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگ شخصي محمدرضا کاکاوند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Aug 2010 19:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چند پرده از چهارراه</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;پرده‌ي اول:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; قبض جريمه &lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;‌اي را كه در محدوده تابلوي «پارك مطلقاً ممنوع» خودرويش را پارك نموده زير برف‌پاك‌كن خودرويش مي‌گذارد. دقايقي بعد &lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;‌ي عصباني با قيافه‌اي حق به جانب سراغ &lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; مي‌آيد و مي‌پرسد: آقا! اين قبض را شما صادر كردي؟&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; با آرامش پاسخ مي‌دهد: بله! چطور مگه؟&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;: آقا، من فقط 2 دقيقه ماشينم را اينجا پارك كردم. آنوقت شما برايم اين‌قدر جريمه نوشتي!؟&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt;: آقا، شما ماشين‌تون زير تابلو بوده!؟ معني اين تابلو...&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt; حرفش را قطع مي‌كند و فرياد مي‌كشد: انصاف نداريد آقا، خيال می‌كنيد نوبرش را آورده‌ايد؟ خيابان كه مالِ پدر كسی نيست...&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt; همينطور غرولُند كنان دور مي‌شود و فحش مي‌دهد. &lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; سرش را پايين مي‌اندازد و به كارش ادامه مي‌دهد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پرده‌ي دوم:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;‌اي را كه خيابان يك‌طرفه را به صورت ورود ممنوع آمده متوقف مي‌كند. و از او مداركش را طلب مي‌كند.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt; پايين مي‌آيد و به جاي دادن مدارك، با لحني ملتمسانه حرفش را شروع مي‌كند: جناب سروان؛ بخدا من متوجه نشدم.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt;: آقاي راننده، شما 5 تا تابلوي ورود ممنوع را رد كرده‌ايد و متوجه نشديد؟&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;: نه بخدا اينقدر گرفتاري‌ام زياده، زنم مريضه، بچم گمشده، خونه‌ام را فروختم و...&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt;: آقا همه‌ي اين‌ها درست؛ ولي اين دليل نمي‌شود كه خيابان يكطرفه را خلاف جهت بياييد! تابلوها را براي شما نصب كرده‌اند.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;: به &lt;U&gt;دو دستِ خون‌فشان حضرت عباس&lt;/U&gt;&lt;SUP&gt;(ع)&lt;/SUP&gt; نديدم!!! اگر جريمه بنويسي عين ِ ظلمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پرده‌ي آخر:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;‌ي يك خوردو مسافربر شخصي كه &lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; به تازگي خودرويش را به پاركينگ انتقال داده سراغ &lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; مي‌آيد و به او مي‌گويد: سلام جناب سروان؛ حال شما خوبه؟&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt;: متشكرم.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;: جناب سروان، ديروز اين ماشين ما را بردي پاركينگ كه چي بشه؟ امروز رفتم عدم خلافي گرفتم. 130000 تومن!&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مأمور&lt;/EM&gt; با لبخند پاسخ مي‌دهد: خُب شايد كمي تنبيه بشي...&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;راننده&lt;/EM&gt;: نه بابا، اعتراض كردم. الآن كم كردنش فقط بايد 30000 تومنش را پرداخت كنم!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نمي‌دانم مبلغ قبض‌هاي جريمه خيلي گران است يا خيلي ارزان. اما يك جاي كار دارد مي‌لنگد. بايست باور كرد كه برخي از ما، به جاي احترام و علاقه به قانون، دوست داريم از دست آن فرار كنيم. براي ما زرنگي تلقي مي‌شود [و نه تخلف،] اگر زير تابلو بايستيم و مأمور ما را جريمه نكند و يا حتي اگر در خيابان يك‌طرفه خلاف جهت برانيم. براي ما دروغ گفتن و قسم خوردن ساده شده است. براي ما داد كشيدن دارد عادت مي‌شود. بايد كاري كرد، يك جاي كار دارد مي‌لنگد... 
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 300px&quot; SIZE=1&gt;
پي‌نوشت: &lt;A href=&quot;http://www.police.ir/portal/Home/Default.aspx?CategoryID=5a7d456f-99b5-4c44-b94a-b62638df132a&quot; target=_blank&gt;ميزان جرائم تخلفات رانندگي در شهرها و جاده هاي كل كشور&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 19:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در چهار راه</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>ايستاده‌ام. از اولين دقايق صبح، آماده و حاضر، با چشماني سرخ از خوابي كه رميده، خسته با پاهايي كه ديگر توان ندارند. تا آخرين لحظات شب. اينجا يک چهارراه است، مثل همه‌ی چهارراه‌هاي ديگر و من همچون همه افسران ديگر سپيد پوشيده‌ام. اين همه‌ي حكايت روزهاي من است از آغاز سحرگاه تا پايان شامگاه. روزهاي سخت ايستادگي و شب‌هاي خستگي. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اين همه اگر بتوانم حكايتی -يا بهتر بگويم، شكايتی- سر هم سازم جز اين نيست كه بار حرف زور زياد است و طاقت ما كم؛ و اينكه رانندگي مردمان همشهري و هم‌ميهن هم افتضاح! اما شايد بشود همه‌ي اين‌ها را به لبخند كودكي از ذهن دور كرد كه با شوق و ذوق فرياد مي‌زند: «سلام، آقای پليس» و اين چنين بايد انديشيد كه اين عذاب جانكاه، به ثواب عبور دادن مرد نابينايي از خيابان، تمام مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در تمام اين روزها خودم را آن‌طرف مي‌ديدم. پشت فرمان. وقتي رانندگي مي‌كردم. مامور راهنمايي را به چه نگاهي مي‌ديدم؟ اصلاً آيا هيچ مي‌ديدم؟ اما اكنون وقتي ترافيک و درهم گره‌خوردگي ماشين‌ها را مي‌بينم كه چگونه بايد از هم گشادشان؛ وقتي كه مسافري، عابري، راننده‌اي آدرس كوچه، پس كوچه‌اي رامي‌پرسد، خوب مي‌دانم چه زحمتی مي‌كشد آن مأمور سپيد پوش. وقتي كه راننده‌ای متخلف، همكارم را به ركيک‌ترين الفاظ دشنام مي‌دهد، مي‌فهمم چه رنجي است سر و كار داشتن با مردم. وقتي مافوق انتظار دارد 13 ساعت آزگار در روز سرپا بايستي، بار حرف زور را درک مي‌كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قانون شايد براي همه قانون نباشد، اما هميشه قانون است. چرا بستن كمربند و قطع كردن تلفن همراه را فقط وقتي بياد مي‌آوريم كه مأمور را مي‌بينيم. كاش اندكي قانونمند باشيم. مأمور پليس هر كه و هر كجا باشد -بالآخص اگر سرباز هم باشد- يكي از همين مردم است، كاش با هم اندكي مهربان باشيم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 08:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو ماه آموزش نظامي</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>قصدم خاطره نويسي نيست. چرا كه به نظر مي‌رسد خاطره را بايد از لحظات خوش و شاد زندگي نوشت. اما اين دليل خوبي نيست تا از لحظه‌هاي سخت دوري و هجران نگوييم. همچنين تجربه‌اي كه قصد بيان آن را دارم، برايم خالي از لحظات شاد هم نبوده است.&lt;BR&gt;سربازي، يك خاطره است. خاطره‌ا‌ي كه براي هركس معنايي دارد. دوره‌اي كه در زندگي هر كس كه اتفاق افتاده يادش را در تمام عمر با خود خواهد داشت؛ خواه تلخ يا شيرين. آن‌چه در اينجا شرح مي‌دهم مختصري از تجربيات شخصي من از دوران آموزشي خدمت مقدس سربازي است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;براي مطالعه متن كامل به &quot;&lt;A href=&quot;http://mrkakavand.blogfa.com/post-116.aspx&quot; target=_Self&gt;ادامه‌ي مطلب&lt;/A&gt;&quot; مراجعه فرمائيد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jun 2010 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سربازی</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>در زندگی اتفاقاتي هست كه به صورت حتمي رخ مي‌دهد. گاه اين رخدادها بر اثر طبيعت بشراند و گاه براساس قوانين اجتماعي. چه كسي مي‌داند كه اگر در مكان و يا زمان ديگري متولد شده بود هرگز اين اتفاقات براي او مي‌افتاده يا نه؟ اين‌كه دست تقدير و قضا چه براي آدمي رقم مي‌زند تركيبي است ناگسستني از جبر و اختيار. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سربازي از آن دسته اتفاقاتي است كه پيش روي هر انسان ذكور ايراني است. اتفاقي كه خواه ناخواه به جبر اجتماع درگير آن مي‌شود. از اين بين عدّه‌اي از اين سدّ بلند با گريز معافيت و... مي‌گريزند و مابقي به خدمت زير پرچم مقدس كشور خود مفتخر مي‌شوند!&lt;/P&gt;
&lt;TABLE style=&quot;BORDER-RIGHT-WIDTH: 0px; FONT-FAMILY: Tahoma; BORDER-TOP-WIDTH: 0px; BORDER-BOTTOM-WIDTH: 0px; FONT-SIZE: 7pt; BORDER-LEFT-WIDTH: 0px&quot; border=1 width=306 align=left&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-RIGHT: medium none&quot; colSpan=2&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/115-iran army parade.JPG&quot; width=300 height=200&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-RIGHT: medium none&quot;&gt;اولين رژه هنگ پياده نظام ارتش رضا خان، محوطه پادگان اميرآباد (پارك لاله كنونی)&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-RIGHT: medium none&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aftabpen.blogfa.com&quot; target=_blank&gt;منبع&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;سربازي را در لغت به باختن سر و جانفشاني كردن معني كرده‌اند. اما امروزه خدمت در نيروهاي مسلح را به اجبار يا اختيار سربازي گويند. تاريخچه‌ی ايجاد خدمت اجباري سربازي در ايران به اواخر دوران قاجار برمي‌گردد. اين تحفه را رضا خان، در سال 1303 (زماني كه هنوز به شاهي نرسيده بود) بنيان نهاد. و به گواهی تاريخ در همان دوران، روحانيون و ملّاكان با آن مخالفت ورزيدند. سربازي را پيشينيان ما، «اجباري» مي‌خواندند و يكي از محل‌هاي مناقشه ميان دهقانان و كشاورزان -كه به فرزندانشان براي كار در مزرعه و... نياز داشتند- با مأموران جمع‌آوري سرباز بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقل است كه در محلی كه سابق بر اين خاندان ما در آنجا مي‌زيسته، زمان سربازگيري كه مي‌شده، جوانان را فراري مي‌دادند و بعد كه مأموران سربازگيري از گرفتن سرباز نوميد مي‌شدند، سراغ كدخداي ده را مي‌گرفتند تا او را بازداشت كنند. در اينجا فردي را -مجازاً- كدخداي ده جا زده و وي بازداشت مي‌شد. سپس گروهي از بزرگتران و ريش‌سفيدان (كه مرحوم پدربزرگم سرآمدشان بوده) به منظور ريش‌سفيدي راهي ژاندارمري مي‌شدند و كدخداي كذايي بازداشت شده را آزاد مي‌ساختند. و به اين ترتيب جوانان را كه بازوي اصلي كار در مزارع بوده‌اند نجات مي‌دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضرورت دفاع از آب و خاک و ميهني كه در آن زندگي مي‌كنيم بر هيچ‌كسي پوشيده نيست. سرباز ايران شدن در زماني كه ذره‌اي از تماميت ارضي و ملي آن در معرض خدشه است يك ضرورت همگاني است. اما اين ضرورت در زمان صلح و هنگامي كه مملكت نيازي به سرباز براي رزم ندارد از اين رو است كه يك نيروي رايگان و جوان وارد بدنه‌ي نيروهاي مسلح شوند و همچنين همه‌ي كساني كه خود به خدمت سربازي رفته‌اند ديگر ميل ندارند آيندگان از اين شيوه غلط رهايي يابند. گفتني است كه اين شيوه‌ي ارتش سازي اجباري كه حتي به كار رضاخان هم نيامد، در بسياري از جوامع پيشرفته در حال برچيده شدن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين همه گفتيم تا به اينجا برسيم كه من هم به عنوان يكی از آحاد اين ملّت صبح روز چهارشنبه، يكم ارديبهشت ماه به خدمت وظيفه عمومی اعزام خواهم شد و طبق شواهد و قرائني كه به دستم رسيده دوره آموزشي را در مركز كد 12 -كه گويا پادگان نيروي انتظامي در مرزن آباد است- طي خواهم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;TABLE style=&quot;BORDER-RIGHT-WIDTH: 0px; FONT-FAMILY: Tahoma; BORDER-TOP-WIDTH: 0px; BORDER-BOTTOM-WIDTH: 0px; FONT-SIZE: 7pt; BORDER-LEFT-WIDTH: 0px&quot; border=1 width=300 align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-RIGHT: medium none&quot;&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/115-iran police parade.JPG&quot; width=300 height=225&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: medium none; BORDER-LEFT: medium none; BORDER-TOP: medium none; BORDER-RIGHT: medium none&quot;&gt;رژه سربازان نيروي انتظامی جمهوری اسلامی ايران&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;و به اين ترتيب حكايت سربازی شروع خواهد شد. همه سختي‌اش آن است كه بايد از قيد تعلّقاتي گذشت و دوري از يار و ديار و خانواده را تحمل كرد. حُسنش تنها شايد اين است كه آموزش نظم و نظام جمع مي‌بيني و مي‌آموزي چگونه تنها به دور از ديگران گليم خود از آب بيرون بكشي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سان رهنورداني كه در افسانه‌ها گويند؛ كوله بار را جمع كرده‌ايم. از آذوقه و البسه و اطمعه تا قلمي و دفتري و ابزاري براي گذران عمر. گرچه ديگر اين روزها سربازي به آن غم‌انگيزي و دردناكي گذشته نيست. امّا هر كاري‌اش هم كه بكني، سربازي، سربازي است.&lt;/P&gt;
&lt;HR align=right SIZE=1 width=&quot;70%&quot;&gt;
پي‌نوشت:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/سربازی&quot; target=_blank&gt;منبع بخشي از نوشته&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 03:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقت گل</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;
&lt;object height=&quot;487&quot; width=&quot;550&quot; classid=&quot;clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000&quot; codebase=&quot;http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,0,0&quot;&gt;&lt;param value=&quot;14552&quot; name=&quot;_cx&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;12885&quot; name=&quot;_cy&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;FlashVars&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/114-sher.swf&quot; name=&quot;Movie&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/114-sher.swf&quot; name=&quot;Src&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;Transparent&quot; name=&quot;WMode&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;0&quot; name=&quot;Play&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;-1&quot; name=&quot;Loop&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;High&quot; name=&quot;Quality&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;SAlign&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;-1&quot; name=&quot;Menu&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;Base&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;AllowScriptAccess&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;ShowAll&quot; name=&quot;Scale&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;0&quot; name=&quot;DeviceFont&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;0&quot; name=&quot;EmbedMovie&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;FFFFFF&quot; name=&quot;BGColor&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;SWRemote&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;MovieData&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;1&quot; name=&quot;SeamlessTabbing&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;0&quot; name=&quot;Profile&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name=&quot;ProfileAddress&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;0&quot; name=&quot;ProfilePort&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;all&quot; name=&quot;AllowNetworking&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;false&quot; name=&quot;AllowFullScreen&quot;&gt;&lt;/param&gt;
					&lt;embed height=&quot;487&quot; width=&quot;550&quot; wmode=&quot;transparent&quot; pluginspage=&quot;http://www.macromedia.com/go/getflashplayer&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; bgcolor=&quot;#ffffff&quot; quality=&quot;High&quot; src=&quot;http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/114-sher.swf&quot; name=&quot;Untitled-1&quot;&gt;&lt;/embed&gt;
	&lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;center&quot; width=&quot;100%&quot; style=&quot;font-family: Tahoma; font-size: 10pt; text-align: center;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;		&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;		&lt;td&gt;دوستان 
وقت گل آن به که به عشرت کوشيم&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;سخن اهل دل است اين و به‌جان بنيوشيم&lt;/td&gt;
	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;		&lt;td&gt;نيست در کس کرم و وقـــــت طرب مــی‌گذرد&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;چاره آن اسـت 
که سجاده به می بفروشيم&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;		&lt;td&gt;خوش هواييست فرح بخـــــش خدايا 
بفرست&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;نازنينــی که به رويــش مـی گلگون نوشيم&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;
		&lt;td&gt;ارغنون ساز فلک رهزن اهــــل هــــنـــر است&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;چون از اين غصه نناليم 
و چرا نخــــروشـــيم&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;		&lt;td&gt;گل به جـــوش آمـــــد و از مــی نزديمش 
آبی&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشــــيم&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;
		&lt;td&gt;می‌کشــــيم از قــــدح لاله شـــــرابی موهوم&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;چشم‌بددور که بی 
مطرب و می مدهوشيم&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;		&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;		&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;		حافظ 
اين حال عجب با که توان گفت که ما&lt;br /&gt;		بلبلانيــم که در موســـــم گل 
خاموشــــيم&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;	&lt;tr&gt;		&lt;td&gt;&lt;/td&gt;		&lt;td&gt;		&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
		ديوان حافظ&lt;br /&gt;		غزل 376&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;	&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 15:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار نو</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>باز از پس گردش روزگار و ديدن جور خزان و ظلم زمهرير، مُقام زمين به زينت قدوم فرخُنده‌ی بهار خرّم شد. از چمن نسيم بهشتی وزيد. نقاب گل و زلف سنبل كشيدند و گره بند قبای غنچه وا شد. بنمود بهار نو تا تازه کند ما را. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;TABLE style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 10pt&quot; dir=rtl border=0 width=&quot;100%&quot; align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;جلوه گلــشــن به باغ همــچو نگاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;زحمــت ســرمــا و دود رفـت به کــور و کبود&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;شـــاخ گـــل ســــرخ را وقـــت نثـاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;لطـــف خــــدا یــــار شــد دولت یاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;آمـــد خورشــید مــا بـــاز بـــه بــرج حـــمــل&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;معطــی صاحـب عمل سیم شماران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;طـالـب و مطلــوب را عاشـق و معشــوق را&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;همچو گل خوش کنار وقـت کــنــاران رسـید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;بـــر مــثـــل وام دار جــمــلــه به زنـدان بدند&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;زرگـــر بـــخـــشـــایشـــش وام گزاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;جمله صحراودشت‌پرزشـــکوفه‌ســت‌وکشت&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;خــوف تـــتـاران گذشت مشک تتاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;هر چه بـمــردند پار حشــر شـــدنـــد از بهار&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;آمـــد مــیـــر شـــکـــار صــید شکـاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;آن گل شـــیـــریـــن لقـــا شــکر کــند از خدا&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;بلبــل ســـرمســـت مـــا بهر خـماران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;وقت نشاط ست‌وجام‌خواب کنون شد حرام&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;اصـــل طـــرب هــا بزاد شیره فشاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;جام من از انـــدرون بـــاده مـــن مـــوج خون&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;از ره جـــان ســـاقـــی خــوب عذاران رسید&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt; &lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;غزل 891&lt;BR&gt;كليّات شمس تبريزي&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;بوی بهار مي‌رسد و بي‌قراری دل‌ها به رسيدن لحظه‌ي تحويل سال آغاز مي‌شود. يادگاران چندهزارساله، هفت‌سين بهشتی در دل سفره می‌نشيند. لب‌ها از زمزمه دعا و نيايش لبريز می‌شود. اما يادمان باشد كه در همين لحظه چه بسيار كساني كه به علتی در كنار خانواده نيستند؛ سربازند، بيمارند... چه بسيارانی كه در خانه‌های فقيرانه‌شان بهار را جشن می‌گيرند. چه بسيارانی كه عزيزی را كنار سفره كم می‌بينند. همچون ما كه با گذشت دو بهار هنوز جاي خالی پدربزرگ را به شدت حس می‌كنيم. يادمان باشد برای نعمت سلامتی شكر كنيم و از خدا سالی سرشار از سلامتی و شادی بخواهيم. سالی پُر از لحظات و خاطرات خوب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز كه امسال جهان شمول هم شده، بی‌شك انساني‌ترين جشن بشری است. كه نه به اجبار مُغان، نه به اصرار اجتماع و نه به تحميل حكومت‌ها برگزار شده است. بلكه اين شور ِقلب آدمی است كه با ديدار جوان شدن طبيعت ميل به نو شدن و جشن وشادي دارد. 
&lt;TABLE style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 10pt&quot; dir=rtl border=0 width=&quot;100%&quot; align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;صبــحـــم از مشـــرق بـرآمد‌ باد نوروز از يمين&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;عقل و طبعم خيره گشت از صنع ربّ‌العالَمين&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt; &lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;غزل 476&lt;BR&gt;بوستان سعدی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;نوروز نخست روز بشر و سرآغاز خلقت و آفرينش است. نوروز نگهبان آئين پاك مردمان اين ديار و پلی ميان ما و آيندگان با نياكانمان است. 
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;TABLE border=0 width=550 height=65&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD background=http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/113-nowrooz.gif&gt; &lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر آستان بهار</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;TABLE style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: center; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 10pt&quot; dir=rtl border=0 width=&quot;100%&quot; align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;من آن درخت زمســتـــانی ، بر آســـتان بهـــارانم&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;که جز به طعنه نمـی‌خندد ،‌ شکوفه بر تن عریانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;ز نوشـخند سحرگاهان ،‌ خبر چگونه توانم داشـت&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;منــی که در شــب بی‌پایان ، گواه گریه ی بارانـم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;شــکوه ســبــز بهـاران را ،‌ برین کرانه نخواهم دید&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;که رنگ زرد خــزان دارد ، همــیــشه خاطـر ویرانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;چنان ز خشم خداوندی ،‌ ســـرای کودکی‌ام لرزید&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;که خاک خفته مبدل شد ، به گاهـواره ی جنبانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;درین دیار غریب ای دل،‌ نشان‌ره زچه کس پرسم&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;که همچو برگ زمین خورده، اسیر پنجه‌ی طوفانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;میان نــیــک و بــد ایــّـام ، تفــــاوتی نتــوانم یافت&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;که روز مــن به شبم ماند، ‌بهار من به زمســـتانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;نه آرزوی ســفر دارد ، نه اشتـــیاق خطــــر کـــردن&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشـــانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بنـــدد&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زنـــــدانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;کجاست باد سحرگاهان،که در صفای پس از باران&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;کند به یاد تو ، ای ایران !‌ به بوی خاک تو مهمــانم&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=center&gt;«نادر نادرپور»&lt;BR&gt;خون و خاکستر&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 07:45:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدرک</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>عصر روز كنكور كه مي‌شود اين قدر داوطلب از درب حوزه امتحاني خارج مي‌شود كه چشم آدمي سياهي مي‌رود. تبارك الله همه اين افراد براي شركت در كنكور كارشناسي ارشد مهندسي برق به اين‌جا آمده‌اند. شمار زيادي از اينان تا چند سال پيش در مقطع كارداني مشغول به تحصيل بوده و شمار ديگري‌شان در گير پاس كردن درس‌هاي كارشناسي. اما آنچه مهم است اين است كه همه‌ي آن‌ها امروز اينجا هستند تا در كنكور شركت كنند. كنكور كارشناسي ارشد! و نه كنكور كارشناسي و يا كارداني...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب يادم هست كه 5 سال پيش هم وقتي كنكور سراسري شركت مي‌كرديم تقريباً با چنين ازدحامی مواجه بوديم. در واقع اين تراكم از كنكور كارشناسي به كنكور ارشد رسيده و مجال قبولي براي شركت‌كنند‌گان در اين آزمون به شدت تنگ گرديده است. چيزي كه حتي وزير علوم هم به آن اذعان و گاه شايد افتخار[!] مي‌نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نكته‌اي كه شايد در اين ميان فراموش گشته، هدف از كنكور است. به راستي هدف از تحصيلات عاليه چيست؟ چه چيز اين همه داوطلب را به اين‌جا كشانده است؟ چه دليلي باعث اين شده كه آن‌ها راغب به رفتن به دانشگاه شوند؟ آيا همه اينان طالبان علم و مشتاقان دانش‌اند؟ همه براي بالابردن سطح تحصيلات و علم خويش و پيشرفت مملكت‌شان قدم به اين وادي نهاده‌اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متأسفانه پاسخ همه اين سؤالات خير است. ما براي اين ليسانس و فوق‌ليسانس نمي‌گيريم كه به علم خويش افزوده و به جامعه خدمت كرده باشيم. ما براي اين در مقاطع عاليه ليسانس و فوق‌ليسانس تحصيل نمي‌كنيم كه به رشته‌ي تحصيلي خويش علاقه‌ي وافر داريم. اگر نگوييم همه، ولي اكثر داوطلبان تحصيل در دانشگاه به شوق كار و كسب درآمد و موقعيت شغلي و اجتماعي به اين كار همت مي‌گمارند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه اين‌جا بي پاسخ مي‌ماند سوالي است كه ريشه در فرهنگ اجتماعي و اداري روزگار ما دارد. و آن هم اينكه : آيا اين جوانان اگر با مدارك تحصيلي پايين‌تر مي‌توانستند شغل و موقعيت اجتماعي خوبي كسب كنند باز هم به دنبال ادامه تحصيل مي‌رفتند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شايد پاسخ شما اين باشد كه به هر حال تحصيل خوب است و براي همه بايد امكانش وجود داشته باشد. اما نگارنده ضمن صحه گذاشتن بر «خوب بودن» تحصيل اين را هم بايد اضافه كند كه تحصيلي خوب است كه هدفمند باشد. تحصيلي خوب است كه آينده‌اش معلوم و كارآمد [چه به لحاظ شخصي و چه از نظر اجتماعي] باشد. تحصيلي خوب است كه پشت آن علاقه‌اي و پشتكاري باشد. تحصيلي كه لحظه لحظه‌اش سرشار از لذت دقيقه دقيقه‌اش پر از شوق و شادماني باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نكته‌ي ديگر كه بايد به آن توجه كرد اين است كه تحصيل فقط به صرف اينكه لازم است همه‌ي افراد تحصيل‌كرده باشند امري بي‌مورد و تجملي مي‌نمايد. شبيه آنچه كه چندي پيش شخصي در تلويزيون مي‌فرمود كه خود ايشان در اسكانديناوي ديده‌اند كه رانندگان تاكسي هم ليسانس داشته‌اند! اين نوع تحصيل كردن را چه سود وقتي كه كاري كه فرد انجام مي‌دهد را شخصي بدون تحصيل نيز مي‌تواند انجام دهد؟ آيا اين‌چنين تحصيل چيزي جز تن فرسودن و وقت تلف كردن است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم بايد بر اين نكته تاكيد و تعميق كنم كه تحصيل امري نيكوست. تحصيل دريچه‌هاي ذهن و درهاي آزاد انديشي را مي‌گشايد. تحصيل چشم‌ها و گوش‌ها را باز مي‌كند و قلم را به نگارش وا مي‌دارد. يك فرد تحصيل كرده را كمتر مي‌توان مورد تحميق و سوءاستفاده قرار داد. انسان تحصيل‌كرده را بيشتر مي‌توان در راه منطق و خِرَد ديد. اما به قول سعدي شيراز: «علم چندان كه بيشتر خواني / چون عمل در تو نيست ناداني». همه آنچه در سطور فوق قصد نقد آن را داشته‌ام ولع مدرك گرايي بود و نه عشق به تحصيل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دگر بار بايد به هدف از تحصيل توجه كرد. وقتي افرادي با درجه تحصيلي في‌المثل ليسانس (كارشناسي) كاري در شأن خود يافت نمي‌كنند، به دنبال مدارج علمي بالاتر مي‌روند. گو اين‌كه مدارج بالاتر از ليسانس بايد مدارج علمي باشد و نه فني. يعني فوق ليسانس ‍(كارشناسي ارشد) براي تدريس و تحقيق در اماكن علمي و دانشگاه‌هاست و نه براي كار كردن در يك مركز صنعتي. امّا مثل هميشه حرص و مدرك گرايي هميشگي دست از سر ما بر نمي‌دارند و ما مجبور به آنيم كه پشت كنكورها سال‌ها وقت و انرژي و عمر خود را تلف كنيم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Mar 2010 08:03:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای مرغک اسير</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>ای مرغک اسیر! &lt;BR&gt;به بال‌های ناتوان و پروازهای در قفس مرغ اسیر دیگری چشم مدوز! به ترانه‌هایی که در قفس می‌خواند گوش مده! قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز! خود را در دو زندان گرفتار مکن! ای تو که جوشان حیاتی و سرشار زندگی، از این کویر خشک و تافته بشتاب، بگذر! خود را به چشمه‌ی آبی، سایه‌ی درختی، پناه سرد و استوار کوهی ، آبادی‌ای برسان!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي مرغک اسير!&lt;BR&gt;كه در باغي دوردست مي‌خواني،&lt;BR&gt;زمستان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گیسوانت را کنار زن و بناگوشت را در آینه ی چشمان من ببین! ببین که سیلی بی‌رحم سرما چگونه آن را برده است؟ سرخی آن، سرخی آزردگی سیلی‌های پیاپی و خشمگین زمستان است. من آن‌را می‌بینم . من درست‌تر از تو می‌بینم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي مرغک اسير!&lt;BR&gt;كه در باغي دوردست مي‌خواني،&lt;BR&gt;زمستان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو آوای محزون را در قفسی میخوانی، از میان هیاهوی گوشخراش زاغان زشت و شاد که آسمان را سیاه کرده‌اند ، می‌شنوم. و تو نیز نغمه های غمگین مرا که از دور دست می‌آید، می‌شنوی و می‌دانی که در این باغستان افسرده که در زیر سُم ستوران لشکر زمستانی پایمال گشته و بر ویرانه های یخ بسته و خاموشش کافور مرگ ریخته‌اند ، و اندام بی‌روح هزاران غنچه‌ی ناکام را در کفن سپید پوشانده‌اند ، همچون تو مرغی هست که در باغی دور دست می خواند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي مرغک اسير!&lt;BR&gt;كه در باغي دوردست مي‌خواني&lt;BR&gt;زمستان است.&lt;BR&gt;تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار !&lt;BR&gt;خاموش باش !&lt;BR&gt;در کنج قفست آرام گیر !&lt;BR&gt;سرت را در زیر بالت پنهان کن !&lt;BR&gt;منقارت را در پرهای نرم و رنگینت فرو بر !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي مرغک اسير!&lt;BR&gt;كه در باغي دوردست مي‌خواني&lt;BR&gt;زمستان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای پرستوی اسفندی !&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;بهار مرده است. &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=left&gt;
&lt;TABLE style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 10pt&quot; border=0 width=236 height=52&gt;&lt;!-- MSTableType=&quot;nolayout&quot; --&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;30%&quot; align=left&gt;
&lt;P align=center&gt;دكتر علي شريعتي&lt;BR&gt;&lt;A title=&quot;دانلود نوشته‌ها به دست خط نويسنده&quot; href=&quot;http://drshariati.org/show.asp?ID=59&amp;q=&quot; target=_blank&gt;گفتگوهاي تنهايي&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Feb 2010 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دامنه جديد وبلاگ</title>
<link>http://mrkakavand.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>مدّت‌ها پيش از اين، در فكرم بود كه يك دامنه رسمي و مقداري فضا، مي‌تواند به اين 
وبلاگ رنگ و شكلي دگر ببخشد. اما تأخير و تقدير من سبب شد كه مدت‌ها اين امر به 
تعويق بيفتد و سرانجام هنگامي چنين كنم كه چهار سال بر اين وبلاگ گذشته است و رنگ 
خاطرات بر تارك‌ش نشسته. و حالا ديگر جابجايي‌اش بخصوص با داشتن نظرات بسيار از 
دوستان سخت و نشدني است. همچنين احتمال اعزام به خدمت مقدس سربازي بيش از پيش به 
خواندن غزل آخر ترقيبم مي‌كند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;القصه اكنون يك دامنه به نام «&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.MoReKa.ir&quot; 
target=_blank&gt;www.MoReKa.ir&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;» براي اين وبلاگ تأسيس كرده‌ام. 
&lt;STRONG&gt;MoReKa&lt;/STRONG&gt; سربند حروف اصلي اسم من به انگليسي است. 
&lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;Mo&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt;hammad &lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;Re&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt;za 
&lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;Ka&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt;kavand و هم مختصر است و كارآمد.&lt;SPAN lang=fa&gt; 
بنابراين&lt;/SPAN&gt; بر آنم كه بزودي وب‌سايت پيشين، &lt;A 
href=&quot;http://www.MRKakavand.tk&quot; target=_blank&gt;www.MRKakavand.tk&lt;/A&gt; را تعطيل و 
تمام محتويات مفيدش را به همين وبلاگ منتقل كنم. كه از اين رو بايست كمر به تغيير 
قالب اين وبلاگ ببندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها ايرادي كه مي‌ماند وجود تبليغاتي است كه بلاگفا روي اين وبلاگ اعمال 
مي‌كند. كه متاسفانه قابل رفع نيست. درصددم با مدير اين سرويس تماس حاصل نموده و 
اگر ممكن باشد - حتي با پرداخت مبلغي - از شر آن خلاص شوم. خوب يادم هست كه ايشان 
مدت‌ها پيش فرموده بودند: كه هركس بخواهد حاضرم تبليغات را از وبلاگش بردارم. حالا 
بايد ديد هنوز بر همان قرار هستند يا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر بر خود لازم مي‌دانم از آقاي &lt;A href=&quot;http://www.Khodabakhsh.info&quot; 
target=_blank&gt;عليرضا خدابخش&lt;/A&gt; كه به حق با تمام مشكلات و مشغله‌اي كه داشت و اين 
كه در مسافرت هم به سر مي‌بُرد، در تاسيس و تحويل دامنه به من كمك كرد تشكر كنم. و 
همچنين از تمام دوستاني كه همچنان لطف دارند و اين نوشته‌ها را تحمل مي‌كنند 
سپاسگذارم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrkakavand&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>mrkakavand</dc:creator>
<guid>http://mrkakavand.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
