قصدم خاطره نويسي نيست. چرا كه به نظر ميرسد خاطره را بايد از لحظات خوش و شاد زندگي نوشت. اما اين دليل خوبي نيست تا از لحظههاي سخت دوري و هجران نگوييم. همچنين تجربهاي كه قصد بيان آن را دارم، برايم خالي از لحظات شاد هم نبوده است.
سربازي، يك خاطره است. خاطرهاي كه براي هركس معنايي دارد. دورهاي كه در زندگي هر كس كه اتفاق افتاده يادش را در تمام عمر با خود خواهد داشت؛ خواه تلخ يا شيرين. آنچه در اينجا شرح ميدهم مختصري از تجربيات شخصي من از دوران آموزشي خدمت مقدس سربازي است.
روزهاي اول آموزشي
به جد بايد گفت كه روزهاي اول آموزشي از دشوارترين روزهاي خدمت سربازي است. محيط نا آشناي پادگان به اضافهي سختگيري بيحد و حصر فرماندهان براي كسي كه تازه از فضاي خانه به محيط نظامي پا نهاده بسيار سخت به نظر ميرسد. عمده مشكلي كه اكثر ما با آن مواجه بوديم تاثيرات دوري از خانواده روي روحيه ما بود، تاثيري كه شايد تنبيهات بدني و موضوعات ديگر آنچنان نداشتند.
روزهاي اول آموزشي در يك كلام در يكي قطره زيستن بود و بس. وقتي آدمي از سحر تا شام در حصار برنامهاي از پيش تعيين شده باشد و همه امور او در پي تنبيه و واكس زدن و خوردن و خفتن بگذرد، مجالي براي تفكر نميماند، احساس ميپژمُرَد و عقل از حركت باز ميايستد. چيزي كه ميماند تنهايي و خلاء است و بس.
در اين بُرهه كه روزهاي بيترانگي و بيحوصلگي بود، صبحها زمزمهي ما سرود «مرغ سحر» بود و عصرها ترانههاي غمگين نجوا ميكرديم و با اين اميد ميخوابيدم كه شايد فردا روز پايان آموزشي باشد.
مهندسين جارو و تي به دست
نكتهي جالب، بحث نظافت بود. نظافت از مهمترين و تنبيهپذيرترين بخشها از نظر فرمانده بود. از همين رو ميديدم كه سربازان ليسانس كه در بينشان مهندسين عمران، مكانيك و برق كم نبودند، انواع و اقسام تي و جارو به دست گرفته و مشغول نظافت ميشدند. محدودهي نظافت همهي پادگان را شامل ميشد، از سرويس بهداشتي گرفته تا آسايشگاه و غذاخوري كه بر حسب ارادهي فرماندهي هر قسمت از پادگان نصيب يك گروهان ميشد.
اينك اين مهندسان و آرشيتكتهاي ديروز بودند كه كف سرويسهاي بهداشتي و آسايشگاه را با تمام نيرو ميسائيدند تا نظر فرماندهان جلب شود، كاري كه به اين راحتيها مقدور نبود. تصور كنيد براي باز شدن چاه سرويس بهداشتي يك ميلگرد يا چوب را به دست ميگرفتند و آن سوراخ نفريني را آن قدر ميكوبيدند تا راه آب گشوده شود. كاشيهاي ديوار سرويس بهداشتي و كف سالن راهرو و آسايشگاه به قدري با جوهر نمك و مايع ظرفشويي تميز ميشد كه تصوير خويش را در آن ميتوانستي ببيني. با اين وجود فرمانده به لطافت يك تار عنكبوت در گوشهاي از سقف سهونيم متري پي ميبرد و مسئولين نظافت تنبيه ميشدند.
نگهباني
نگهبان يا پاسدار كسي است كه وظيفهاش حفظ اموال دولتي، مراقبت از بازداشت شدگان، حفظ انتظامات و اداي احترامات نظامي و... است. اما در اينجا وظيفهي نگهبان اندكي تغيير ميكرد. مثلاً وقتي يك نفر نگهبان سطل زباله ميشد وظيفهي او به خالي كردن سطل و جلوگيري از ريختن زباله در محيط هم ميكشيد. نگهبانها در يك دورهي زماني 24 ساعته تعويض ميشدند. در اين فاصله در نوبتهاي 2 ساعته نگهباني ميدادند و سپس به حال آماده باش استراحت نموده و ميخوابيدند. براستي خوابيدن با پوتين هم عالمي دارد!
كلاسهاي آموزشي
چند روز پس از شروع دوره آموزش كلاسهاي آموزشي شروع شد. وجود اين كلاسها به سان آبي ميماند براي خستگان نفس بريده كويري! چرا كه لااقل اندكي زمان و مكاني بود كه بتوانند در آن بنشينند و مسائل عنوان شده از سوي مدرسان را استماع كنند. گرچه در روزهاي اول بيشتر كلاسها آموزش صف جمع ، رژه و ... بود خستگي و كمخوابي مفرط باعث ميشد سربازان سر كلاسها چُرتهاي همايوني بزنند!
ارشد كلاس
ارشد بودن از نظر خيليها يك مزيت بود. مثلاً ارشد گروهان در غياب فرمانده وظيفه به خط كردن و آمارگيري از واحد را انجام ميداد. اصولاً در يگانهاي نظامي انتخاب و رأي فرمانده بر هر چيز مقدم است و معمولاً ارشدها را هم فرمانده انتخاب ميكند. اما در روز پنجم آموزش همزمان با شروع كلاسها با رأي قاطع سربازان و به صورت كاملا انتخابي (و نه انتصابي) به عنوان ارشد كلاس برگزيده شدم. در تمام اين مدت تلاش كردم از ارشد بودنم وسيلهاي براي فرار از مسئوليتها و يا تنبيههاتي -كه كل گروهان را شامل ميشد- نسازم. و حتي مواردي رخ داد كه خود تنبيه شدم و يا حرف شنيدم كه ديگران مسببش بودند.
رژه
چيزي كه دليل اين همه اصرار بر يادگيرياش را ما هم نفهميديم، آموزش رژه هماهنگ با طبل بود. بيشترين و پربازدهترين ساعات آموزش براي اين منظور اختصاص مييافت و در روزهاي خاصي از هفته بعد از مراسم صبحگاه مقابل فرماندهان ارشد پادگان اجرا ميشد. گروهاني كه ميتوانست از فرماندهي پادگان، بعد از رژه، دو بار كلمهي «خيلي خوب» را بشنود. به فوز عظيم نائل و مرخصي نصيبش ميگشت. اتفاقي كه كمتر رخ داد.
بيشك ساعات آموزش صف جمع و رژه هم براي فرماندهان و هم براي سربازان از سختترين و طاقتفرساترين ساعات آموزش است.
مرخصي
متأهلين و كساني كه دستي از غيب پشتيبانيشان ميكند. ميتوانند آخر هفته را به مرخصي بروند. در اولين هفتهي آموزش مرخصي داده نميشود. اما از هفتهي دوم وقتي ليست مرخصي را منشي روي تابلو اعلانات ميچسباند، ديدن چهرهي ذوقزدهي كساني كه نامشان در ليست بود، در حالي كه يكديگر را در آغوش ميكشيدند در نوع خود جالب و ديدني بود.
اين موهبت براي اين عده چنان حياتي شده بود كه اگر به لغو مرخصي تهديد ميشدند، حاضر به انجام هر كاري بودند.
تيراندازي
ميادين تير در خارج پادگانها و يا محلي دور از قرارگاه اصلي قرار ميگيرد. ما چند بار براي تيراندازي با سلاحهاي گوناگون راهي ميدان تير شديم. تجربهي تيراندازي، با تيرهاي جنگي، تجربهي جالب اما خطرناكي است. خطري كه فريادهاي افسر ميدان تير و فرماندهان هر لحظه آن را فرا ياد ميآورد.
گوش من و ژ-3
در اولين تجربه تيراندازي با اسلحه ژ-3، هنگامي كه كلاه آهني بر دست پوكههاي تيرانداز را جمع ميكردم (كه او هم پوكههاي مرا جمع كرده بود) با شليك دومين گلوله از شعله پوش اسلحه گويي تكهاي چوب ضخيم در گوش من فرو رفت و آن را سخت ميفشرد.
بعدها در طول مرخصي مياندوره دانستم كه اعصاب گوش من به صداي تيراندازي بسيار حساس است و نبايد در معرض آن قرار بگيرد. عمده دليل اين آسيب شايد آن بود كه فرماندهان فهيم، به علت خطرات تيراندازي، همهي ما را حتي از قرار دادن دستمال كاغذي در گوش منع كرده بودند. تا صداي آنان را بخوبي بشنويم.
گوشي كه جز صداي زيباي خانواده و اهل راز و ساز و آواز را نشنيده است. صداي اين خونبار ناهنجار را تاب نميتوانست آورد.
امتحان و درجه
ليسانسهاي وظيفه، بايد براي ادامهي خدمت سربازي پس از دوران آموزشي درجه ميگرفتند. اين درجه از استوار دومي تا ستوان سومي را شامل ميشد. ستوان سومي بالاترين درجهاي است كه يك ليسانس وظيفه برحسب نمرات تيراندازي و ساير موارد امتحاني به دريافت آن مفتخر ميگشت.
مرخصي مياندوره
حس آزادي اما موقت. حس شيرجه توي آب اما آب حوضچه. آنهنگام كه از شدت سرما خوردگي صدا از ناي ما به سختي بيرون ميجهيد و همچنين زمان كنكور كارشناسي ارشد دانشگاه آزاد هم فرا رسيده بود. موفق به اخذ پنج روز مرخصي ميان دوره شديم.
ميان دوره دوران زيبايي بود. بخصوص وقتي كه از در دژباني خارج ميشديم احساس رهايي، زيبا بود. گرچه تمام اين پنج روز به مداوا گذشت.
اولين خيلي خوب
پس از ميان دوره، گروهان و گردان ما به دلايلي تغيير كرد و به طبع فرمانده ما نيز تعويض شد. لذا از استرس و فشار "روحي" بر گروهان ما كاسته شد و همين امر باعث شد در اولين صبحگاه عمومي آنچنان در رژه موفق عمل كنيم كه فرمانده پادگان ما را با تلفظ كلمه «خيلي خوب» مورد عنايت قرار دهد. اين موضوع براي گروهان ما به مانند يك دستاورد بزرگ تلقي ميگرديد. چه بسياري كه بعد از شنيدن اين كلام بغض شادي در گلوشان جوشيد. اين شادي را پيشتر حتي خود من وقتي كه نمره درس معادلات ديفرانسيل را 20 گرفتم هم تجربه نكرده بودم.
دوستاني خوب
گرچه تجربه روزهاي اول آموزشي و فضاي سنگين پادگان بسيار سخت به نظر ميآمد. اما وجود دوستاني كه با آنها بتوان دردها را قسمت كرد و شاديها را فزوني بخشيد، از شدت سختيها ميكاست. تني چند از اين دوستان را پيش از خدمت ميشناختم و همكلاسيهاي دوران دانشجويي بودند و بسياري ديگر را در همان پادگان پيدا كردم.
درست چند روز از آموزشي نگذشته بود كه الياس عسگرپور را در صفهاي طولاني غذا شناختم. او دو جلد از تأليفاتش را براي من امضا كرد و به يادگار آورد. به غير از همشهريان قزويني كه به شدت، به اصطلاح، هواي هم را داشتيم، از ديگر ياران همراه (كه از اهالي استان مازندران بودند) بايد به جواد كاظمي، محمد اديبي و مقداد مجلل رستمي اشاره كنم. گرچه در آن گروهان ما همه به نوعي با هم هماهنگ و دوست شده بوديم كه نام بردن از تني چند شايد كار درستي نباشد.
آنچه دوستي و موّدت را در ميان ما ميافزود، درد مشترك ميان ما بود. حضور همهي ما در شرايطي كه دشوار يا آسان، اجباري بود. همچنين متحدالشكل بودن ما را نيز اگر به اين بيفزاييد؛ شايد درك اين مطلب آسانتر شود كه در جايي كه تجملات، لباس و حتي موي سر ارجحيتي نداشت درك ما از هم بيشتر و احساس ميان ما مشترك بود.
اردوگاه
سه روز و دو شب از دوران آموزشي را در اردوگاه چادر زديم. جايي خارج از پادگان با امكانات كم و كار بسيار. همينقدر بگويم كه شبها با پوتين خفتيم؛ از سرويسهاي بهداشتي بدون لولهكشي بهره جستيم؛ در چادر به قدر ربع ساعتي در روز استراحت نتوانستيم كرد؛ نماز را روي سنگلاخ و زير تابش مستقيم آفتاب اقامه كرديم؛ با اسلحه خفتيم و برخاستيم و به قدر كفايت سينهخيز و غلت و بدو بايست و راهپيمايي روزانه و شبانه كرديم.
روزهاي آخر، روزهاي خاطره
روزهاي آخر آموزشي كه رسيد. هريك از بچهها دفتر و سررسيد به دست، دنبال دستخط، خاطره، امضا و شماره تماس در گروهان ميگشتند. دقيقاً نميدانم به چند نفرشان شماره تلفن و آدرس وبسايت را دادهام. اما اميدوارم كه بتوان خاطره دوران تلخ و شيرين آموزشي را از ياد نبرد و پلهايي را به سختي ايجاد شدهاند حفظ كرد.
شبهاي آخر بعد از خاموشي آسايشگاهها خواب نداشتند. بچهها روزهاي بيترانهي اول را با آوازهاي آخر شب از ياد ميبردند و گاه حتي به قدري شلوغ ميكردند كه صداي افسر نگهبان را هم درميآوردند.
آخرين پنجشنبهي خرداد قضيهي جشن پتو گرفتن بين آسايشگاهها به قدري بالا گرفت كه افسر جانشين قرارگاه فرمانده گروهان ما را با لباس شخصي از خانه به پادگان كشيد و همهي سربازان گروهان ما اعم از مقصر و بيتقصير تنبيه شديم. البته بايد گفت كه عدهاي از با معرفتهاي مقصر هم از مهلكه گريختند. گرچه اينها همه امروز يك خاطره است اما آن زمان بنشين و پاشو و سينهخيز به لطافت خاطره نبود.
شب آخر خود فرماندهان به تمام آسايشگاهها سر ميزدند. فرمانده، آسايشگاه ما را هم به خاطر آواز خواندن به خط كرد، اما تنبيهي در كار نبود، آخر ديگر شب پاياني بود. روز آخر موقع خداحافظي به قدري فشار روحي و تالمات عاطفي بالا رفت كه اشك بسياري از ما سرازير شد. حكمها را گرفتيم و هر يك به سان رهنورداني كه در افسانهها گويند، راه آيندهي خويش در پيگرفتيم.
پندها و حكمتها
قصدم خاطره نويسي نيست. اما سربازي، يك خاطره است. خاطرهاي كه براي هركس معنايي دارد. براي هركس پندها و آموزههايي دارد كه شايد تا آخر عمر به ياد داشته باشد. خاطراتي تلخ يا شيرين؛ بسته به اينكه ما چگونه ارزيابيشان كنيم.
نكتهي جالب اعتقاد به تواناييهاي شخصيام بود. وقتي دويدن صبحگاهي آغاز ميشد به اين فكر نميكردم كه شايد نتوانم همپاي بقيه بدوم، بلكه تنها چيزي كه به آن فكر ميكردم اين بود كه بسياري از من لاغرتر و فربهتر از من تندتر و كندتر همه دارند ميدوند، پس من ميتوانم. همين نكته در راهپيماييهاي طولاني ما را به طي طريق اميدوار ميساخت.
زندگي در شرايطي كه قبل از رفتن به خدمت براي هر كدام از ما بسيار مشكل مينمود، باعث شد كه بتوانيم در كنار هم شرايط سخت و تنبيههات مختلف را دوام بياوريم. اين ايمان به تواناييهاي جمعي و شخصي چيزي بود كه در محيطهاي جمعي ديگر كمتر رخ ميدهد.
سربازي از ما انساني صبور، مقاوم و بياعتراض ميخواهد. دو صفت اول پسنديده است. اما صفت سوم كه شايد پسنديدهي جوامع امروزي نيست، باعث شد تا بسياري از غرورهاي كاذب و بهانهجوييهاي بچگانه از ما زدوده شود. گرچه براي بسياري اين اتفاق ممكن است رخ نداده باشد ولي فكر ميكنم در من اثر داشته است.
اين كه شما ميبينيد دست قضا ميتواند كاري كند كه بهترين مهندسان و آشيتكتها براي نظافت مناطق مختلف بسيج شوند. باعث ميشود هيچ كاري را عار ندانيد. باعث ميشود از آن مُقام خيالي كه به واسطهي مدرك و مال و... براي خود ميبينيد، پايين بياييد و اندكي سادهتر باشيد.
اينك من و 15 ماه باقيمانده از خدمت سربازي. درجهاي كه گرفتم ستوانسومي است و باقي خدمت را در فرماندهي انتظامي استان قزوين خواهم گذراند.
توجه: در تحرير متن فوق تمامي مباني حفاظت اطلاعات به كار بسته شده است.