ايستادهام. از اولين دقايق صبح، آماده و حاضر، با چشماني سرخ از خوابي كه رميده، خسته با پاهايي كه ديگر توان ندارند. تا آخرين لحظات شب. اينجا يک چهارراه است، مثل همهی چهارراههاي ديگر و من همچون همه افسران ديگر سپيد پوشيدهام. اين همهي حكايت روزهاي من است از آغاز سحرگاه تا پايان شامگاه. روزهاي سخت ايستادگي و شبهاي خستگي.
از اين همه اگر بتوانم حكايتی -يا بهتر بگويم، شكايتی- سر هم سازم جز اين نيست كه بار حرف زور زياد است و طاقت ما كم؛ و اينكه رانندگي مردمان همشهري و همميهن هم افتضاح! اما شايد بشود همهي اينها را به لبخند كودكي از ذهن دور كرد كه با شوق و ذوق فرياد ميزند: «سلام، آقای پليس» و اين چنين بايد انديشيد كه اين عذاب جانكاه، به ثواب عبور دادن مرد نابينايي از خيابان، تمام ميشود.
در تمام اين روزها خودم را آنطرف ميديدم. پشت فرمان. وقتي رانندگي ميكردم. مامور راهنمايي را به چه نگاهي ميديدم؟ اصلاً آيا هيچ ميديدم؟ اما اكنون وقتي ترافيک و درهم گرهخوردگي ماشينها را ميبينم كه چگونه بايد از هم گشادشان؛ وقتي كه مسافري، عابري، رانندهاي آدرس كوچه، پس كوچهاي راميپرسد، خوب ميدانم چه زحمتی ميكشد آن مأمور سپيد پوش. وقتي كه رانندهای متخلف، همكارم را به ركيکترين الفاظ دشنام ميدهد، ميفهمم چه رنجي است سر و كار داشتن با مردم. وقتي مافوق انتظار دارد 13 ساعت آزگار در روز سرپا بايستي، بار حرف زور را درک ميكنم.
قانون شايد براي همه قانون نباشد، اما هميشه قانون است. چرا بستن كمربند و قطع كردن تلفن همراه را فقط وقتي بياد ميآوريم كه مأمور را ميبينيم. كاش اندكي قانونمند باشيم. مأمور پليس هر كه و هر كجا باشد -بالآخص اگر سرباز هم باشد- يكي از همين مردم است، كاش با هم اندكي مهربان باشيم.