ای مرغک اسیر!
به بالهای ناتوان و پروازهای در قفس مرغ اسیر دیگری چشم مدوز! به ترانههایی که در قفس میخواند گوش مده! قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز! خود را در دو زندان گرفتار مکن! ای تو که جوشان حیاتی و سرشار زندگی، از این کویر خشک و تافته بشتاب، بگذر! خود را به چشمهی آبی، سایهی درختی، پناه سرد و استوار کوهی ، آبادیای برسان!
اي مرغک اسير!
كه در باغي دوردست ميخواني،
زمستان است.
گیسوانت را کنار زن و بناگوشت را در آینه ی چشمان من ببین! ببین که سیلی بیرحم سرما چگونه آن را برده است؟ سرخی آن، سرخی آزردگی سیلیهای پیاپی و خشمگین زمستان است. من آنرا میبینم . من درستتر از تو میبینم.
اي مرغک اسير!
كه در باغي دوردست ميخواني،
زمستان است.
تو آوای محزون را در قفسی میخوانی، از میان هیاهوی گوشخراش زاغان زشت و شاد که آسمان را سیاه کردهاند ، میشنوم. و تو نیز نغمه های غمگین مرا که از دور دست میآید، میشنوی و میدانی که در این باغستان افسرده که در زیر سُم ستوران لشکر زمستانی پایمال گشته و بر ویرانه های یخ بسته و خاموشش کافور مرگ ریختهاند ، و اندام بیروح هزاران غنچهی ناکام را در کفن سپید پوشاندهاند ، همچون تو مرغی هست که در باغی دور دست می خواند.
اي مرغک اسير!
كه در باغي دوردست ميخواني
زمستان است.
تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار !
خاموش باش !
در کنج قفست آرام گیر !
سرت را در زیر بالت پنهان کن !
منقارت را در پرهای نرم و رنگینت فرو بر !
اي مرغک اسير!
كه در باغي دوردست ميخواني
زمستان است.
ای پرستوی اسفندی !
بهار مرده است.