يكسال گذشت و اكنون يكسال است كه روي آن ماه را نديدهايم. يكسال است كه صداي زيبايش را نشنيدهايم؛ يك سال است كه دستانش پر مهرش را نفشردهايم. امروز مي شود يكسال از روزي كه او بي ما رفته و ما بي او ماندهايم. يكسال است لحظه به لحظه خاطرات با هم بودن را تكرار كردهايم. يكسال است كه هر روز از او سخن گفتهايم و هر شب به اين اميد خفتهايم كه مگر ديدارش در خواب ميسر گردد. يكسال است كه هر بهانهاي دليل دلتنگي شد و هر دلتنگي مسبب اشك. امروز يكسال گذشت.
| آن دم كه با تو بودم يكــــســـال بود روزي |
وين دم كه بيتو باشم يك لحظه هست سالي |
| چون من خيال رويت جانا بـــه خواب بينم |
كز خواب مينـــبـــيـــنـــد چشمم به جز خيالي |
| رحـم آر بر دل من كز مـــــــهر روي خوبــت |
شد شـــــخــــص ناتوانم باريك چـــون هـــــلالي |
خانه با چند آجر و مشتي خاك و خشت خانه نميشود. خانه با حضور اعضايش معنا ميگيرد، سبز ميشود، جوانه ميزند، بزرگ ميشود و ميبالد تا ثمر ميدهد. خانه با دم گرم بزرگترهايش گرم ميشود و سرماي بيتجربگي كوچكترها را از ميان ميبرد؛ چون نهالهاي تازهاي كه در سايهاي درختي كهن بال و پر ميگيرند. خانه با خاطرات تلخ و شيرينش، با روزگار گرم و سردش با لبخندها و اشكهايش خانه است. امّا امروز يكسال ميشود كه خانه هست، صاحب ِخانه نيست.
اي مهربان! با تو زندگي رنگي دگر داشت. آفتابش گرمتر، مهتابش زيباتر و روزگارش مهربانتر بود. پس از تو هر صبح تكرار ناباورانهي هجرت و هر شام دليل غمگنانهي غربت است. پس از تو نه آفتاب آن مهر داشت و نه مهتاب آن ماه.
اي بزرگمرد! امروز يكسال از رفتنت ميگذرد و در اين يكسال ما بيدريغ ياد تو بر لب و ذكر تو بر ذهن داشتهايم. امّا چه سود كه از ديدارت محروم بودهايم. گاه در خواب چنانت ديده و بوسيدهايم كه هنگام برخاستن، سرخوش و سرمست بودهايم. گاه چنان از تو سخن گفتهايم كه انگار همين نزديكيها در كنار ما نشستهاي. وچنان چشمانمان به در خيره مانده كه گويي عنقريب كليد را آهسته در قفل خواهي چرخاند.
اي يگانه يار! به يقين مرگ دليل خوبي براي جدايي نيست. چرا كه هنوز نميپنداريم نيستي. همواره ياد تو در قلب ما جاريست و از همين رو مرگ، پايان ما نيست. با تو شروعي دگرگونه ميخواهم.