در خردادماه سال 1365 در شهر قزوين متولد شدم تحصيلات متوسطه را در همين شهر در رشتهی رياضیفيزيک و دوره كارشناسی را در رشتهی مهندسی برق الکترونيک دانشگاه آزاد ابهر به اتمام رساندم. از سال 1384 در اين وبلاگ قلم میزنم و اميدم همه آن است كه به راهی جز حقيقت و راستی نرفته باشم.
ميگويند، بزرگي گفته است كه : «معمولاً مردم ديگران را خوشبختتر از آنچه كه هستند، تصوّر ميكنند.» مَثل خودمانياش هم همان مرغ همسايه است، كه هميشه غاز است. نميدانم اين چه رفتاري است كه آدمها دارند؟ دروغ هم نگفته باشيم خودمان هم گاهي به چيزهايي غبطه خوردهايم، ولي انصافاً حسود نبودهايم. اما آن چه حال آدم را از رفتار بعضيها به هم ميزند آن است كه اين افراد كه هيچگاه كوششي براي بدست آوردن چيزي كه به آن حسد ميوزند، نكردهاند دو قورت و نيمشان هم باقي است كه چرا فلاني اين را دارد و آنگونهاست و حال من ندارم و نيستم و... . رفتار اجتماعي افراد برگرفته از خصوصيّات و رفتارهاي فردي آنهاست. اين كه يك نفر در محيط خانه و خانواده هميشه با فردي ديگر مقايسه شود و سايه سياه وي را بر سر خودش حس كند، لاجرم از آن فرد غولي خواهد ساخت كه هيچگاه زورش به او نخواهد رسيد. لكن در موقع مقتضي بايد آن قدر اين غول ساختگي را كوفت تا دمار از روزگارش برآيد. خود من هم گاهي با كساني برتر از خويش مقايسه شدهام، حس خوبي نداشتهام. اما جواب خوبي پيدا كردهام و آن هم اين كه : هر پنج انگشت دست مگر به يك اندازهاند؟ آدمها هم مختلفند امّا هر كس كار خودش را ميكند و مهم آن است كه در هر جا هست مفيد باشد. مثل انگشتان كه هركدام كاري ميكند خاص خودش. شخص حسود گر چه تخم كينه و دشمني را دل خود ميكارد و از زمين و زمان، آسمان و ريسمان ميبافد كه خود را حق به جانب پندارد و سعي در ضرر رساندن به ديگران دارد. و گاهي هم در اين راه به موفقيّتهايي دست مييازد. اما همين جمله مولا علي(ع) در اين گفته بس كه: حسد هيچ چيز را از بين نميبرد مگر قلب صاحبش را.
فرا رسيدن ايام عيد را كه با جشن شب يلدا در هم آميخته به همگان تبريك عرض ميكنم.
::+نوشته
شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 22:45 توسط محمدرضا کاکاوند
|
با ما بمان
با آنكه از باهم بودنمان سالها ميگذرد و از پس اين همه سال، غبارها بر سر روي جواني ما و خاطرهها نشسته است، با آنكه اين مسير پر پيچ و خم مه گرفته زندگي را گاه شادان و بيقرار و گاه غمين و نوميد؛ حتي دشنام گويان طي كردهايم، با آنكه ميدانيم جدايي عاقبت محتوم همه مسافران اين دشت مرگ آلود است... با ما بمان. با ما بمان تا باز اگر فرصتي بر همزيستيمان سايه افكند از سرود نهچندان زيباي زندگي شكرخندهها ساز كنيم. تا باز از يادها بگوييم و بر رفتهها سوزاندن غصه آغاز كنيم تا باز در خنكاي نسيمي نه ! در سايهاي اگر يافتيم با هم نفسي باز كنيم. بمان كه گرچه قدر لحظههاي باهم بودن را ندانستهايم و نيز باز هم نخواهيم دانست، شايد ثانيههامان بر شادي ما غبطه خورند. بمان كه بودنت رمز بودن اين يادوارههاي زيبا و كهن اين سراي قديمي است. اي طلوع خاطرهها و اي غروب تنهايي ماه، بمان ... با ما بمان ... براي ما بمان.
::+نوشته
شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 23:42 توسط محمدرضا کاکاوند
|