اين شبهاي مقدر، متبرك به نام نامدار مردي است كه مردانگي از
او سربلند، عزّت از او عزيز و قدرت از او پايدار است. آن هماي رحمت، كه وقتي حديث
زندگياش باز ميشنوي، وقتي خط به خطِ نهجالبلاغهاش را ميخواني، ميفهمي كه چه
رنجي كشيده از ننگ اين مردم دون. كه درد دل تنها با چاه مگر ميتوانست گفت. او كه
با حق بود و حق با او بود. اينجاست كه ميترسي نكند تو هم از همين دستهي ننگين
باشي!؟
انسان وقتي كه دست به دعا بر ميدارد، وقتي اعراض و بندگي به جا
ميآورد، چه مخلوق زيبا و نيكويي است. امّا آه از آن دم كه از فرط همين دعا مغرور
شده و خود را قبلهي عالم بيند. حتي اكنون هم نبايد از اين مدلها و نمادهاي
بيمحتوي خوف داشت. بلكه بايد از جاي مُهر بر پيشاني دارانِ بيخرد ترسيد. آنانكه با
اندكي ريش و چند ركعت نماز خود را كسي ميدانند، چقدر به پسر ملجم نزديكند.
وقتي نتيجهي زحمتي كه ميكشي، بهخاطر سعايت ديگري نابود ميشود. وقتي در چيزي
اميد ميبندي كه برباد ميرود. ديگر چه باك براي آنكه يكبار هم كه شده بگويي هرچه
بادا باد.
دودمانش بر باد و خانهاش ويران باد آنكه به ناجوانمردي و نابخردي
تمام زحمت ما بر باد داد. شايد اين از بخت بد ماست كه به هر كس كه رسيديم به جاي
علم، جهل خويش بر ما بازنمود. شايد اين فرصت كم، از آن ما نيست. اينجاست كه بايد
حذر كرد از اين مردم دون، تا پستيشان چون لجنزار جهل و بُخل دامانت را نيالوده
است.
ياعلي مدد